بسم الله الرحمن الرحیم

 

سرزمین بهشت

مقدمه:

قلب قلمروی بزرگ است که یک فرمانروا دارد و آن فرمان روا همان خدای مهربان است که بر همه قلب ها پادشاهی می کند.

فرشته های زیبا دور آن می چرخیدند فرشته های که بال های بزرگی داشتند لباس سفید و زیبای را بر تن کرده بودند تاجی که مروارید می درخشید روی سر خود گذاشته بودند بال های نازک و زیبای خود را به هم می زدند چهره ی پر از نور داشتند چشم هایشان بزرگ و مژه هایشان بلند بود موهایشان بلند و درخشان بود تورنازکی موهای آنها را پوشانده بود فرشته های کوچک که یک چوب به دست داشتند و آنها را تکان می دادند آنها قشنگ ترین پروانه های بودند که به چشم می دیدم مرا بلند کردند و به یک سرزمین جادویی بردند، در دروازه آن سرزمین بزرگ و سفید بود چشمانم را به هم فشردم شاید این یک خواب بود اما این یک خواب نبود.

هر کدام از فرشته ها گردنبندی که به شکل پروانه بود بر گردن خود آویزان کرده بودند دروازه که باز شد چشمانم را باز کردم سرزمینی پر از زیبایی، سرزمینی که همه جایش می درخشید دریایی بی کران، رودخانه ای پر از ماهی های قرمز، صدای دلنواز پرندگان، درختانی که میوه های خوشمزه از شاخه آنها تاب می خوردند در دورترین جا قصری بزرگ می دیدم قدم که بر زمین می گذاشتم احساس می کردم که ناگاه بر زمین کوبیده شوم زمین برق می زد مانند شیشه، آن طرف شیشه را نگاه می کردم جنگلی سبزپوش می دیدم آسمان این سرزمین آبی مانند دریایی بی کران بود شب که می شد هلاله ماه را از نزدیک احساس می کردم به هر کدام از ستارگان چشم می دوختم نور خود را زیاد می کردند و چشمک می زدند روز این سرزمسن ابرها خندان هر کدام به کار خود می اندیشدند و خورشید درخشان مانند خاتون بر آسمان آبی نشسته بود صدای آبشار همان صدایی که آرامش را به قلبم داده بود قصر بزرگ از شیشه ی درخشان و بلوری ساخته شده بود هر گوشه ی آن قصر را که می دیدم گل های خوش بو کاشته شده بود.

لوستر های آن قصر از یخ بود در هر جای دیوار قصر خود را می دیدم صدای دلنوازی در این بلور شیشه ی پخش شده بود ((به نام پروردگارم یکتا همان خدای بلند مرتبه بسم الله الرحمان الرحیم قل هو والله احد الله الصمد لم یلد و لم یولد ولم یکن له کفواً احد بگو او خدایی یکتاست آن خدایی که از همه عالم بی ناز و همه عالم بر او نیاز مند است نه کسی فرزند اوست و نه او فرزند کسی است و نه هیچ کس مثل و مانند و هم تای اوست))

از پله های قصر فردی که نامش ملکه فرشته ها بود به آرامی پایین آمد او پیراهن بلند توری و زیبایی را بر تن کرده بود عصایی بلند که بالایش یاقوتی به رنگ فیروزه ی به دست گرفته بود صورتش مانند خورشید می درخشید آنقدر نورانی بود که صورتش را نمی دیدم انگشتر عقیقی به دست داشت پارچهی سفید و بلند روی سرش انداخته بود تاجی که از طلا بود را بر روی سرش گذاشته بود لبخند زیبای بر صورتم زد و اینچنین لب باز کرد خداوند تو را رحمت کند تو همان فرشته کوچک هستی به سرزمینی  که نامش  بهشت است خوش آمدی فرزندم تو فرشته آمدی و فرشته از دنیا رفتی و حالا به دنیای جدید متولد شدی فرشتگان لباس زیبای را که می درخشید و مرواریدی بود را بر تنم کردند و چادری که رنگش آبی بود را بر سرم کردند ملکه آرام به نزدیکم آمد و قرآن را به دستم داد و دستی بر سرم کشید چشمانم را باز کردم و سجده را به معنی سپاس گذاری بجا آوردم .

نویسنده: مهیا نوری از کرمانشاه